تبليغاتX
ღ هستی ღ

بگو که باورت میشه ، چقدر ساده دوستت دارم...

http://s3.picofile.com/file/7371834729/122_2011_7_2_9_50_4_0.jpg

بعد از رفــتــنت ...!!!

تمــــــام زندگیم را فـــروختــــــم ...!!!

جـــز یــــــــــک صنـــــــدلی .....

شایــــــد برمیــــــگردی ، خستـــه باشـــــــی .... .

http://s3.picofile.com/file/7371835264/normal_Avazak_ir_Love42.jpg

  درد ، مــــرا انتـــــخاب کرد...!!!

من ، تـــــو را...!!! تـــــو ، رفتن را...!!!!

آســـوده بــــــــــــــــــرو ! دلــــــواپــــس نبـــــاش...!!!

مــــــن و درد و یـــــادت، تا ابــــد با هـــم هـــستـیـم..... .

http://s3.picofile.com/file/7371835692/ssy07htf0q57wdf406vr.jpg

  زیــــن پـس تنــــــــــــــها ادامــــه میـدهـم، در زیــر بــاران ...

حتـــی بـه درخـواست چــــــتر هم جـــواب رد مــیـدهـم ....!!!

مــیخواهـم تنــــــــــــــهایی ام رابـه رخ ایــــن هـــوای دو نــــفـــره بکشم ....!

بـــــــــــــاران نبــــــــــار...!!! مـــن نـــه چتـــر دارم نـــه یـــار ...!

 

http://s3.picofile.com/file/7371835478/rail.jpg

 مــــــــــن هــنــــوز هــــم از بــــازي كـــلاغ پـــر مـــــــــــــی تــــرســـم...!

مـــــــــــی تــرســـم بــــــــــگويــم تــــــــــــــــو ...!!!

 و تــــــــــــــــو آرام بـــــــــــــــگويي ...!!!

پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرررررررررررررررر!


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 7:41 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

http://s3.picofile.com/file/7363908709/17.jpg

این دل من فقط میتونه یه چیز بگه ......

خانم شرمنده ام ....!!!!

شرمنده ام....!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 7:18 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

رفتن ات بغضی ست...

در گلوی شعر ...!!!

که با اشک هیچ شاعری باز نمی شود...!!!

http://s2.picofile.com/file/7353250535/pcb3ff9ff5519b9f2cc289a23c8712ad40_dfc8a989cef71bb0990758c40.jpg

رفیق لحظه های من ...

دلم برای عاشقانه هایم سخت تنگ ست ...

میان کدامین سطرشان گم ات کرده ام !!

که هرچه می نویسم پیدا نمی شوی...؟

http://s1.picofile.com/file/7353250749/Photo_Skin_ir_Love442.jpg

تو را به جان چشمانت قسم انصاف داشته باش ...

عاشقانه نوشتن ُ غم میخواهد ....

اینگونه که مرا درگیر خود کرده ای ...!!!

دیوانه ترم میکنی ....

میشود برگردی ...؟؟؟

برگرد ... تو را به چشمانت قسم برگرد تا جان نداده ام ....

http://s2.picofile.com/file/7353250963/Romantic_New_PixDooni_Com_005.jpg

با یکی از این همین ها بود که عاشق شدیم !!

شعرهایی ...

که دیگر تو را به من پس نمی دهند...

پس میروم ؛ و تا بازگشتن ات ...!!!

عاشقـــانه تعطیل...!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 8:14 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

http://s2.picofile.com/file/7330790214/New_Year_9_vector_5_.jpg

در این نـ وروز باستانی خیال آمـ دنت را به آغــ وش خـسـتـه میکــــ شم...

سلام به همه دوستای گل...عید نوروز رو به همتون تبریک میگم ...بهترین روزا رو براتون آرزو دارم...عید امسال برای من که خیلی متفاوته امیدوارم برای شما هم متفاوت و صد البته خوب باشه...عید همتون مبارک

http://s1.picofile.com/file/7330788816/909bxcr8bsj141izus.jpg

بوی بهار میاد....

نـــ وروز ...

لعنت به این احساس خوبـــــ

ما به چیزای خوبتـــــــــ عادت نداریم...خدایــــا هواییمون نکن...!!!

http://s1.picofile.com/file/7330788709/3unduxx867svgeb3mne.jpg

یه وقتایی خودمو بغــــــــ ل می کنم؛

و می گــــــــــ م :

غصه نــــــــ خور دیوووووووووونه!!!

من که بـــــــــاهاتـــم........

http://s1.picofile.com/file/7330789351/a36pltuimpj5zo1jyj36.jpg

گـاهي وقتها دلمــان ميخــواهد بگويیم:

من رفتـــم، باهات قهـــرم، ديگه تمـــوم، ديگه دوستت نـــدارم...!
 
وچقدر دلمــان ميخواهــد بشنویم:
 
کجــا بچه لــوس؟ غلــط ميکنــي که مـــيري! مگه دســت خـــودته؟
 
رفتـــن به اين راحتــي نيســت...!
 
اما نميـــدانم چه حکمتـيست که آدمــي , هميشه اينجــور وقتــها
 
ميشــنود:
 
بــــــــــــــه جـــــــــــــهـــــــــــنـّـــــــــــم...!
 
http://s1.picofile.com/file/7330789137/40854137699100733267.jpg
 
روحـــم مـي خواهد بــرود يك گوشــه بنشــيند...
 
پشتـــش را بكنـــد به دنيــــا ؛
 
پاهايش را بغــــل كنـــد و بلنـــد بلنـــد بگويد :
 
من ديگر بـــــازي نمـــي كنـــم
 
خستـــــــــــــــــــــــــــــه ام....
 

http://s2.picofile.com/file/7330791612/normal_Photo_Skin_ir_Heart21.jpg

دلتنگ که باشــــــی...

آدم دیگری میشوی...!!!

خشـــــن تر، عصبــــــــی تر ، کلافــه تر و تلـــــخ تر!!!

و جـــــــــالب تر اینکه با اطراف هم کاری نداری...

همه اش را نگه میداری....

و دقیقاً سر همان کسی خالی میکنی....

که.........

دلتنگش هستی.....

همین جا از بهـــــتریـــــــــن دوســــــــتم* سهرابی *تشکّر می کنم و برای تمام حرفای بدی که بهش زدم ازش عذر خواهـــــــــی میکنم....دوســـــــش دارم و برام عزیزه...امیدوارم منو ببخشه...عید و همچنین روزای خوبی داشته باشید...دوستون دارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 6:37 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

http://s2.picofile.com/file/7332329565/Photo_skin_ir_Light_16_.jpg


اینکه دلتنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟

                     اینکه از من دلخوری انکار می‌خواهد مگر؟

                                          وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش

دل بریدن وعده دیدار می‌خواهد مگر؟

                     عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می‌شویم...

                                           اشتباه ناگهان تکرار می‌خواهد مگر؟

من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند...

                     لشکر عشاق پرچم‌دار می خواهد مگر؟

                                            با زبان بی‌زبانی بارها گفتی:"برو"!

من که دارم می‌روم! اصرار می‌خواهد مگر؟

                      روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود...

                                            خانه دیوانگان دیوار می‌خواهد مگر؟

http://s1.picofile.com/file/7332328602/Avazak_ir_Light183.jpg

 هزار نفر،

به تو خیره می‌شوند،

و آه می‌کشند...

که سهم که می‌شوی...؟؟؟

هزار نفر در حسرت تو...

تو در حسرت یکی...

همه تنهاییم...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 6:34 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

http://s1.picofile.com/file/7332328709/Photo_skin_ir_Light268_0.jpg

آموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا میدهد ، نه زمان.

آموخته ام که مهم بودن خوبست ولی خوب بودن مهمتر است.

آموخته ام که زندگی جدیست ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با او از جدی بودن

 دور باشیم.

آموخته ام که تنها چیزی که یک شخص میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و

 قلبی برای فهمیدنش.

آموخته ام که زیر پوست سخت همه افراد کسی وجود دارد که خوشحال شود و دوست

داشته باشد.

آموخته ام که خدا همه چیز را در یک روز نیافرید، پس من چگونه میتوانم همه چیز را در

یک روز بدست آورم.

آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که میتوان با آن نگاه را وسعت بخشید.

آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاری ندارد.

آموخته ام که به چیزی که دل ندارد نباید دل بست.

آموخته ام که خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن.

آموخته ام که قطره دریاست ، اگر با دریاست.

و آموخته ام که عشق ،  مهربانی ، گذشت ، صداقت و بلند نظری خصلت انسانهای انسان است.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 12:46 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

نمی نویسم ...!!! چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی ...

حرف نمی زنم ...!!! چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی ...

 نگاهت نمی کنم ...!!! چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی ...

 صدایت نمی زنم ...!!! زیرا اشک های من برای تو بی فایده است ...

 فقط می خندم !!! چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام!!!

 

سهراب !! ،گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی.....

 گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی.....

گفتی زبر باران باید رفت ! رفتم ولی...

 او نه چشم های خیس و شسته ام را ،نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید .

فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت :

 دیوانه باران زده است خیس میشوی ...!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 8:3 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

آنکه می شکند باکش نیست ...!!!

و آنکه می ماند تا ابد برای تک تک ذره های شکسته شده دل می سوزاند... 

 رسم غریبیست زندگی ...!!! 

بی معرفت اگر باشی میروی و هرگز غمی به خاطر نمی سپاری ...!!!

اما ...

اگر دلت نیاید بی معرفتی را بیاموزی،همیشه غم سنگینی بدوش خواهی کشید...

آی آدمها.......

قصه ی من و شما تا کجا اینچنین تلخ ادامه پیدا می کند...؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 7:40 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

خيلي از يخ كردنهاي ما از سرما نيست ، لحن بعضيها زمستونيه...

باهاشون از گرمی این چندروز حرف میزنی، میزنند تو دهنت میگن غلط میکنی ...

خدایا!!! من فقط گرمی صداش رو خواستم !!! همین!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 5:1 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

چه غروب غم باری داشت غروب امروز

چه تلخ میگذرد لحظه لحظه های امروزم 

چه نوای غریبی در دلم برپاست 

کسی دیگه نمیگه....دوستت دارم مثه تو ...

کسی دیگه نداره....نگاه گرم تو رو...

من که صبر را نوشتم....من که سکوت را خواندم....من که رضایم رضای تو بود....من که عشق را فدای وجدان کردم.... من که گفتم هر چه تو بخواهی همان قبول....پس چرا تو هم بی معرفت شدی؟؟؟ تو که خدای منی.... تو که تنها امید و پناه منی.... تو که ناگفته میدانستی همه ی دردهایم را.... تو چرا تنها رهایم کردی؟؟؟ دلت آمد...؟؟؟ 

چرا اینقدر درد غریبی دارم؟....چرا شب و همه ی شب هایم سیاه است؟؟؟؟ چرا تمامش نمی کنی؟؟؟؟ تو که خدا هستی....تو که بی نهایت راه داری.... چرا مرا اسیر این بازی می خواهی.... من دیگر کم آوردم.... 

یک سال هر شب منتظر معجزه بودم.... هر روز به نام امید از نو شروع کردم.... هر بار دنبال بهانه ای تازه بودم....گاهی در نگاه معصومانه ی کودکانی که مهر را در دستان من جستجو می کردند... گاهی در لبخند عزیزانی که دلگرم حضور من بودند....گاهی در رضایت دوستانی که به همراهی من نیاز داشتند....گاهی در گرفتن دست آدمهایی که زمین گیر بودند و نا امید.... هر بار نیتم رضایت تو بود.... گفتم وسیله ی تو میشوم تا بندگانت بدانند هستی....تا بدانند امید هست....تا زندگی هست.... اما چرا خودم را به بن بست نا امیدی کشاندی؟؟؟.... خواسته ی من واقعاْ زیاد بود؟؟؟ من که فقط خواستم این درد را از وجودم بگیری.... من که حتی راهش را نخواستم....من که خودم را به دست تو سپردم.... 

 غم بی وفایی دیگران را نزد تو آوردم....غم بی وفایی تو را کجا ببرم؟؟؟....از بی پناهی به تو رو آوردم....تو اگر در این غربت رهایم کنی کجا را دارم بروم؟؟؟.... من که جز تو همه را خط زدم.... من که گفتم یا از تو می خواهم و یا دیگر هیچ.... من که گفتم حتی اگر راهی باشد که از غیر از تو بخواهم،قبول نخواهم کرد که این خلاف " ایاک نستعین" من است.... من که هر نیرویی را جز تو پوچ خواندم و فریاد زدم"لا اله الا الله".... تو چرا تمام نمیکنی این امتحان سنگین را.... نمیگویی کمرم می شکند زیر بار این همه دلتنگی؟؟؟ 

 نوای دلم باز هم می خواند:  

 قصه اینجوری شروع شد....با یه دنیا مهربونی 

با یه لبخند پر از حرف....با زبون بی زبونی 

قصه هر جوری که باشه.... من میشم یه آشیونه 

که پرنده ام تو باشی....زیر بارونا نمونه 

 و منِ پرنده در آخر این قصه تنها ماندم و بی آشیان.... 

و توی خدا....از آن آسمان دریاییت مرا نظاره می کنی و شاید تو هم منتظر معجزه ای هستی.... 

معجزه ای در این دل .... 

و نمیدانی که من در کلبه ی متروکه ی خودم تنها نشسته ام و منتظر پایان سرنوشتی هستم که دیگر انگیزه ای برایم باقی نگذاشته.... 

و نمیدانی که من تا نا امیدی فاصله ای ندارم 

و نمیدانی که من خودم را گم کرده ام در میان حجم سنگین این دلتنگی 

 توی خدا....دستان لرزان مرا دیدی و منتظر منی 

منه بنده.... عرش اعلایت را دیده ام و دلتنگم 

 توی خدا.... عشق را میدانی و می بخشی

منه بنده....زهر دوری عشق را می چشم و در عجبم! 

از حکایت غریبی که در زندگیم رقم میزنی 

 که از کودکی درد جدایی را آهنگ زندگیم کنی و من مدام فراق را بخوانم و بنویسم.... 

و در اوج جوانیم نیز.....باز هم مرا اسیر تبی جانسوز تر کنی 

و تمام تلاشم برای از بین بردن احساسم را به سرکوبی بکشانی 

تا من به سجده بیافتم و فقط رفتن و پایان بخواهم! 

 نمیشد لذت تجربه را نمیدادی تا دردش اینچنین غیر قابل تحمل نباشد؟ 

 نمیشد منه امانت را از اول به این دنیای سنگی ات نمی آوردی تا تعادل هیچ چیز بر هم نخورد؟؟؟ 

 آخر خدای من.... 

من که میدانم جز مهربانی در ذات تو نیست 

نمیشود کمی دلرحمی کنی بر من؟؟؟ 

نمیشود در آغوشت اشک ببارم و از این بغض دمی آرام شوم؟ 

نمیشود این دل سنگ شود تا دیگر چیزی از دلتنگی نداند؟؟؟ 

تو که خدایی....راهی نمیدانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 6:20 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

  دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را …
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،
از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده،
کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی!
صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش …

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد
اگر نگاهش را دوست داشتی
اگر هوایت را داشت
اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود
اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود
اگر مدام به خنده‌ات انداخت
و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی، یک دوستت دارم خرج می‌کنی
برای یکی ،یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی!
یک چقدر زیبایی!
یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها با تو فاصله می‌گیرند
متهمت می‌کنند به هیزی …
به مخ‌زدن ...

به سواستفاده کردن از اعتماد آدم‌ها!
به پیری و معرکه‌گیری …
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند...


غریب است دوست داشتن ...
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن !

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند
...
 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:18 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

 

صدای بی تفاوتیهایت آزارم میدهد ...

 

آرامتر سکوت کن ....

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 7:31 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

 

باران کـه میبـارد....

دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود.....

راه می افـتم ...

بـدون چـتـر ...

من بـغض می کنـم ....

آسمـان گـریـه...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 5:44 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 11:32 قبل از ظهر از ღمینا ღ |

دل آسمان خون چکان شد از این غم

زمین یک سر آتش فشان شد از این غم

نه فرصت که پیراهن تو ببویم

نه مرهم که بر دل گذارم

نه مهلت که در ماتم تو بمویم

نه رخصت که شیون برآرم

ببین پشت سر مانده برجا، خیمه‌ها

ببین پیش رو مانده تنها، کاروان اسیران محزون

مران کاروان یک دم بمان، دیگر مزن زنگ عزا را

که گم کرده‌ام در دشت غم آیینه خون خدا را

سلام ... بچه ها ایام محرم رو بهتون تسلیت میگم ... تو این شبای بزرگ من رو هم دعا کنید ...دوستون دارم ...مراقب دلهای پاکتون باشید ...

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 6:54 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

صدایم را می شنوی ؟؟؟

دل برای دیدنت به ستوه آمده و فقط برای آرام شدن ، تو را ،می خواهد ...

و تنها راه برای آرام شدن این دل سرکش ،شنیدن صدایت است...

 تمام لحظاتم و تمامی روز و شب را به یادت، پر کرده ام ..

من اینجا تنها نیستم...

 چون تو را دارم ...

 چون خدا را دارم...

 صدایم را می شنوی ؟؟؟

نمی یابمت ...!!!

 صدایم را می شنوی ؟؟؟

دوستت دارم ...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 10:16 قبل از ظهر از ღمینا ღ |

             نازد به خودش خدا که حیدر دارد

                                         دریای فضائلی مطهر دارد

                                                            همتای علی نخواهدآمد ولله

                                                                                          صد بار اگر کعبه ترک بردارد...

سلام به همه دوستای عزیز و گرامی خودم عید غدیر خم رو به همتون تبریک میگم مخصوصاْ به سیدایی که به اینجا میان مخصوصاْ یکیشون که دلم میخواد فردا بهترین روزش باشه ...

عید همتون مبارک

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 7:51 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

این عکس یکی از بچه هاست... !!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 12:38 بعد از ظهر از ღمینا ღ |

 

دستم به تو که نمي رسد فقط حريف واژه ها مي شوم  ،گاهي هوس مي کنم تمام کاغذهاي سفيد

روي ميز را از نام تو پرکنم  ، تنگاتنگ هم بي هيچ فاصله از بس که خالــي ام از تو  ، از بس که تو را کـم

 دارم تمام اين شبها که تو آرام به خواب ميروي من و نا آرامي هايم ،آرام و بيصدا،تا صبح قدم ميزنيم ،و

 براي چشمهايت ،لالايي باران ميخوانيم ، نمی دانم... نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

 مثل آسمانی که امشب می بارد و اینک باران ،بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را

نوازش می دهد ،تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...

تو دور مي شوي ،من گام مي زنم اما به تو نمي رسم ، خسته مي شوم، زانو مي زنم :

 بايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــست !!

بي خيال بي خيال عبور مي كني ،دستانم را دراز مي كنم ،اما تو ،لاي هجوم تنهايي هاي من محو مي

 شوي و من مي مانم و پاهايی كه ناي رفتن و ماندنشان نيست نمي مانم اما بي تو چگونه طی کنم...

 چگونه بگذرم...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 12:39 بعد از ظهر از ღمینا ღ |